تبليغاتX
حلقه نور (Gloria)

حلقه نور (Gloria)

به نام اوکه سجده برآستانش راحالی دگراست

سلام

بعد از مدت زیادی باز آمده ام. دعا کنید بتوانم باز دوام بیارم و مشکلات روزگار منو از وبلاگم دور نکنه.

التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/29ساعت 13  توسط صادقی  | 

غزل معروف خواجه حافظ شیرازی:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را// به خال هندویش بخشم سمرقند و بخا را را

 

و پاسخ زیباتر امیر نظام گروسی شاعر کرد تبار:

اگر آن کرد گروسی به دست آرد دل ما را// بدو بخشم تن و جان و سر پا را

جوانمردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی// نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

و سخنرانیهای دکتر انوشه استاد دانشگاه را شاید شنیده باشید. این هم زیباترین پاسخ از ایشان به جواب هر دو شاعر:

اگر آن مه رخ تهران به دست آرد دل ما را// به لبخند تَرَش بخشم تمام روح و معنا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند// نه بر آن مه لقای ما که شور افکنده دنیا را

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/29ساعت 13  توسط صادقی  | 

نفرین به زندگی که تو ماهی، من آدمـم

نفرین به من، که پیش فراوانی ات کمم

                                         نفرین به آن که فرق نهاده ست بین ما

                                         تا تو بهشت پاکی و تا مــن جهنمم ...

نفرین به خلقتی که مرا عرضه کرده است

من که تمام رنجـــم و من که فقــــــط غمم

                                        آهسته تر به زندگی من قـــــــدم بنه

                                        من گور دسته جمعی گل های مریمم

لب های من دو مـار له اند و لورده اند

با بوی خون به سینه فرو می رود دمم

                                        ای ماه! مهربانی تو می خورد مرا

                                        ای ماه! من سیاه دلم از تو می رمم

بالا بلنـــــد خوبی عظمـــای مرحمت

نفرین به من که پیش فـراوانی ات کم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/08ساعت 10  توسط صادقی  | 

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

 

ترکیب بند معروف محتشم کاشانی

در رثای حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) و شهیدان کربلا

 

بازاین چه شورش ست که درخلق عالم است

 

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

 

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

 

کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب

 

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت  دنیا بعید  نیست

 

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه  قدس که جای ملال نیست

 

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان  نوحه می‌کنند

 

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین

 

پرورده‌ی کنار رسول خدا حسین

 

کشتی  شکست  خورده‌ی  طوفان  کربلا

 

در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار به رو زار می‌گریست

 

خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت  دست  دهر گلابی به غیر اشک

 

زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم  مضایقه  کردند   کوفیان

 

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب  می ‌مکند

 

خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان  تشنگان هنوز  به  عیوق می‌رسد

 

فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه  از دمی  که  لشگر اعدا نکرد شرم

 

کردند رو به خیمه‌ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش  غیرت  سپند  شد

 

کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

 

کاش آن زمان  سرادق گردون نگون شدی

 

وین خرگه بلند ستون بی‌ستون شدی

کاش آن زمان درآمدی  از کوه تا به کوه

 

سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت

 

یک شعله‌ی برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت  کرد آسمان

 

سیماب‌وار گوی زمین بی‌سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک

 

جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش  آن زمان که کشتی آل نبی شکست

عالم تمام غرقه دریای خون شدی

آن  انتقام  گر نفتادی  به  روز حشر

 

با این عمل معامله‌ی دهر چون شدی

آل  نبی چو دست  تظلم  برآورند

 

ارکان عرش را به تلاطم درآورند

 

برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند

 

اول صلا به سلسله‌ی انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید

 

زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند

آن در که جبرئیل  امین  بود  خادمش

 

اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

بس  آتشی اخگر الماس  ریزه‌  ها

 

افروختند و در حسن مجتبی زدند

وانگه سرادقی که ملک  مجرمش نبود

 

کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشه‌ی  ستیزه در آن دشت کوفیان

 

بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید

 

بر حلق تشنه‌ی خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده  گریبان گشوده  مو

 

فریاد بر در حرم کبریا زدند

روح‌الامین نهاده به زانو سرحجاب

 

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

 

چون خون ز حلق تشنه‌ی او بر زمین رسید

 

جوش از زمین بذروه عرش برین رسید

نزدیک  شد  که خانه ‌ی ایمان شود خراب

 

از بس شکستها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان  بر زمین زدند

 

طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند

 

گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یک  باره جامه در خم گردون  به  نیل زد

 

چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

پر شد فلک زغلغله چون نوبت خروش

 

از انبیا به حضرت روح‌الامین رسید

کرد  این خیال وهم غلط که  ارکان غبار

 

تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال

 

او در دلست و هیچ دلی نیست بی‌ملال

 

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند

 

یک باره بر جریده‌ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر

 

دارند شرم کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین

 

چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک

 

آل علی چو شعله‌ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت

 

گلگون کفن به عرصه‌ی محشر قدم زنند

جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا

 

در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز

 

آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

 

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

 

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار

 

خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه

 

ابری به بارش آمد و بگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمن

 

گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر

 

افتاد در گمان که قیامت شد آشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود

 

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل

 

گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار

با آن که سر زد آن عمل از امت نبی

 

روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد

 

نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

 

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

 

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

 

هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید

 

هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت

 

چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد

 

بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

 

بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی‌اختیار نعره‌ی هذا حسین زود

 

سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول

 

رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

 

این کشته‌ی فتاده به هامون حسین توست

 

وین صید دست و پا زده درخون حسین توست

این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی

 

دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست

 

زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت

 

از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات

 

کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه

 

خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین

 

شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد

 

وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

 

کای مونس شکسته دلان حال ما ببین

 

ما را غریب و بی‌کس و بی‌آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند

 

در ورطه‌ی عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان

 

واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین

نی ورا چو ابر خروشان به کربلا

 

طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین

تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر

 

سرهای سروران همه بر نیزه‌ها ببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام

 

یک نیزه‌اش ز دوش مخالف جدا ببین

آن تن که بود پرورشش در کنار تو

 

غلطان به خاک معرکه‌ی کربلا ببین

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد

 

کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

 

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد

 

بنیاد صبر و خانه‌ی طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک

 

مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان

 

در دیده‌ی اشگ مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم که ازین نظم گریه‌خیز

 

روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بسکه خون گریست

 

دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب

 

از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین

 

جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد

 

بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد

 

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده‌ای

 

وز کین چها درین ستم آباد کرده‌ای

بر طعنت این بس است که با عترت رسول

 

بیداد کرده خصم و تو امداد کرده‌ای

ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه

 

نمرود این عمل که تو شداد کرده‌ای

کام یزید داده‌ای از کشتن حسین

 

بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‌ای

بهر خسی که بار درخت شقاوتست

 

در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده‌ای

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو

 

با مصطفی و حیدر و اولاد کرده‌ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن

 

آزرده‌اش به خنجر بیداد کرده‌ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند

 

از آتش تو دود به محشر درآورند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/09/10ساعت 12  توسط صادقی  | 

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

شهريار

زیباتر از این شعری نیافتم که بیانگر روزی بزرگ چون غدیر باشد. آخرین حج پیامبر، و واقعه غدیر، واقعه ای که همه مسلمین بر آن اتفاق نظر دارند. حالا اینکه امروز بعضی از آن یاد نمی کنند و روی آن سرپوش می گذارند، الله اعلم.

به هر صورت، با زبان قاصر خودم این روز خجسته و روز کامل شدن دین بر مسلمین را به همه شما عزیزان تبریک می گویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/09/03ساعت 8  توسط صادقی  | 

عید آمد و عید آمد، یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان شد، تا باد چنین بادا

دو روز به عید مانده. همه مصروف خرید و آمادگی های عید سعید قربان هستند. طی مراسم حج، میلیونها گوسفند قربانی میشوند به یادبود قربانی بزرگ ابراهیم خلیل (ع). و نمی دانم گوشت آنها که می تواند میلیونها گرسنه و فقیر را سیر کند کجا می رود. شنیده ام آنها را دولت سعودی می سوزاند. اما چرا؟

چند روز قبل در جایی شنیدم که گفتند آیت الله محقق کابلی فتوا داده که در روز عید قربان به جای ذبح قربانی در عربستان، با یک تماس تلفونی فامیلهای حاجی می توانند در همین افغانستان خودمان گوسفندی را قربانی نمایند. نمیدانم چقدر این حرف با قانون خدا منافات داره. ولی فکر می کنم قدم مثبتی در راه جلوگیری از هدر رفتن بی جای گوشتهایی باشد که می تواند هزاران گرسنه را سیر کند.

در این عید هم بیایید به فکر طفل گرسنه همسایه باشیم...

با یاددهانی این نکته و با امید به اینکه حج زائرین مورد قبول درگاه احدیت قرار بگیره، عید سعید قربان را به همه مسلمانان جهان تبریک می گویم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/23ساعت 12  توسط صادقی  | 

یه دوست خوب برای هل دادن

بعضی وقتها آدمها حسرت چیزی را که ندارند می خورند. البته این مسئله از یک جنبه خوبه. اینکه انسان گاهی اوقات با همین غبطه خوردن به تکاپو می افته و سعی می کنه خودشو به یک موقعیت بهتر برسانه. اما چشم و هم چشمی و نگاه حریصانه به مال دیگری خوب نیست.

حالا این که این مسئله چطور به ذهنم خطور کرد براتون بگم. هدف در زندگی هر انسانی خیلی مهمه. مثلا منی که ثروت رکن اساسی زندگی ام رو تشکیل می ده یا منی که برام تحصیل در درجه اول قرار داره، برنامه های کاری ام هم به نسبت فرق می کنه. ولی این مطلب رو هم یاد آور بشم که در هر دو صورت تلاش کاره.

اما گاهی برای انسان اتفاق می افته که وسط راه خسته می شه و از ادامه دادن منصرف. اون زمانه که یک دست توانا برای هل دادن انسان به جلو کار می شه. و بدترین زمان اون وقتی است که دست توانایی وجود نداشته باشه یا انسان از دست توانایی کمک طلب نکنه.

دست توانا برای تحریک انسان به جلو می تونه یک دوست باشه. یا یک مشاور خوب. البته ید قدرتی که اون بالاست سرتر از همه عمل می کنه. ولی باز هم هر انسانی با داشتن یک دوست یا مشاور خوب خیلی می تونه در زندگی خودشو به جلو بکشونه.

در خیلی از مسائلی که در زندگی خواستم راجع بهشان فکر کنم، کمتر کسی تشویقم کرده و بیشتر مردم مرا به ساکن بودن و منصرف شدن از تصمیماتم هدایت کردند. اما با اینکه هیچ گاه انسان خطر پذیری نبودم، سعی کردم قبول کنم و سختی ها را به جان بخرم. فکر می کنم همیشه اولین خطر کردن برای هر شخصی مشکله. اما یک بار که فهمید همه خطرها هم راه به بیراهه نمی بره باز کم کم ترس می ریزه و این میشه که کم کم پله های ترقی و موفقیت برای انسان باز می شه.

پس بیایید خطر پذیر باشیم تا بتونیم برنامه هامون رو عملی کرده و به اهدافمون برسیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/08/17ساعت 13  توسط صادقی  |